باده آتش

مه 10, 2010

تقدیر من این بود که نفرین شده باشم

تبدیل به این سایهّ غمگین شده باشم

تقدیر من این بود  در این غار مجازی

تنهاتر از انسان نخستین شده باشم

دادند به من جام عطش، بادهّ آتش

تا مست از این خط ّ فرودین شده باشم

ترس من از این است، اگر دیر بیایی

حتی به تو و عشق تو بدبین شده باشم

روزی که بیایی و دل و دین بربایی

شاید من  کافر شده  بی دین شده باشم!

تقصیر جنون بود که با عقل درآمیخت

نگذاشت که دیوانه تر از این شده باشم

محمدرضا ترکی

شمارش

مه 10, 2010

شاهد مرگ غم انگيز بهارم چه کنم

ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم

نيست از هيچ طرف راه برون شد زشبم

زلف افشان تو گرديده حصارم چه کنم

از ازل ايل وتبارم همه عاشق بودند

سخت دلبسته ی اين ايل وتبارم چه کنم

من کزين فاصله غارت شده ی چشم تو ام

چون به ديدار تو افتد سرو کارم چه کنم

يک به يک با مژه هايت دل من مشغول است

ميله های قفسم را نشمارم چه کنم؟!

حسن حسينی(مسيحا)

غم مخور

مه 10, 2010

غم مخور آخر گره از کار ما وا می شود

غنچه از دامان دلتنگی شکوفا می شود

دوری و شوق رسیدن – می رسی ترس فراق

عشقبازی های ما گاهی معما می شود

گاهگاهی غرق می گردم میان موج اشک

هر چه گم کردم ، در این یک قطره پیدا می شود

مرگ هم در منظر ما ، نیست درد بی دوا

چون به غیر از عشق هر دردی مداوا می شود…!

سعید حدادیان

نگاه کن

مه 10, 2010

ناخواسته به روی سیاهم نگاه کن!

یک بار هم به خاطر من اشتباه کن!

جانا! مگر شکستن دلها گناه نیست

قربان دل شکستن تو – پس – گناه کن!

با یک نگاه می کشی و زنده میکنی

مابین مرگ و زندگی ام ، یک نگاه کن!

حتی دروغکی شده از عاشقی بگو

امشب مرا برای همیشه سیاه کن!

کشتی مرا، ولی مرو از پیش کشته ات

تابوت بی قرار مرا سر به راه کن!

اين جمعه فقط نيا

آوریل 23, 2010

هر جمعه که شد بيا که ما مي آييم

اين جمعه فقط نيا عروسي داريم

از جور زمانه ما شکايت داريم

اندازه کوه و صخره حاجت داريم

ما مشکلمان گراني و بيکاريست

آقا به نبودنت که عادت داريم

صد موعظه کن ولي ز تسليم نگو

از خمس و زکات و ضرب و تقسيم نگو

آقا تو بيا ولي فقط با يک شرط

از آنچه که ما دوست نداريم نگو

نشان نتوان داد

آوریل 23, 2010

‎ ‎در نفی تو عقل را امان نتوان دید
جز در ره اثبات تو جان نتوان داد
با اینکه ز تو هیچ مکان خالی نیست
در هیچ مکان ترا نشان نتوان داد

آقا اجازه

مارس 1, 2010

آقا اجازه! اين دو سه خط را خودت بخوان!
قبل از هجوم سرزنش و حرف ديگران

آقا اجازه! پشت به من کرده قلبتان
ديگر نمي دهد به دلم روي خوش نشان!

قصدم گلايه نيست، اجازه! نه به خدا!
اصلا به اين نوشته بگوييد «داستان»

من خسته ام از آتش و از خاک، از زمين
از احتمال فاجعه، از آخرالزمان!

آقا اجازه! سنگ شدم، مانده در کوير
باران بيار و باز بباران از آسمان

- اهل بهشت يا که جهنم؟ خودت بگو!
- آقا اجازه! ما که نه در اين و نه در آن!

«يک پاي در جهنم و يک پاي در بهشت»
يا زير دستهاي نجيب تو در امان!

آقا اجازه!……………………….
…………………………………!

باشد! صبور مي شوم اما تو لااقل
دستي براي من بده از دورها تکان…

روح روزگار

مارس 1, 2010

این جمعه هم گذشت، تو اما نیامدی

پایانِ سبز قصه دنیا، نیامدی

مانده ست دل اسیر هزاران سؤال تلخ

ای پاسخ هر آنچه معمّا، نیامدی

کِز کرده اند پنجره ها در غبار خویش

ای آفتاب روشنِ فردا، نیامدی

افسرده دل به دامن تفتیده کویر

ای روح آسمانی دریا، نیامدی

ای حسّ پاکِ گم شده روح روزگار

زیباترین بهانه دنیا نیامدی

ای از تبار آینه ها، ای حضورسبز

ای آخرین ذخیره طاها نیامدی

این جمعه هم گذشت و غزل ناتمام ماند

این است قسمتِ دلِ من، تا نیامدی
حسن یعقوبی

پیرهن صبر

مارس 1, 2010

طعنه از دشمنت ای دوست شنیدن تا کی؟

به بدن پیرهن صبر دریدن تا کی؟

پیش رو بودن و روی تو ندیدن تا کی؟

بار هجران تو بردوش کشیدن تا کی؟

غلام رضا سازگار (میثم)

از انتظار خسته ام و يا دلم گرفته است؟
تو مدتي است رفته اي , بيا دلم گرفته است

نگاه سرد پنجره به کوچه خيره مانده بود
گمان کنم بداند او چرا دلم گرفته است

گذشتم از هزاره ها در امتداد دوري ات
به ذهن من نمي رسد کجا دلم گرفته است

به چشم خود نديده ام شکوه چهره ي تو را
شبي بيا به خواب من , بيا دلم گرفته است

نسيم نرگست

اوت 10, 2009

به پايت ريختم اندوه يك دريا زلالي را
بلور اشك‌ها در كاسه ماه هلالي را

چمن آيينه‌بندان مي‌شود صبحي كه بازآيي
به وقتش فرش راهت مي‌كنم گل‌هاي قالي را

نگاهت شمع آجين قبله جان غزالان است
غمت عين القضاتي مي‌كند عقل غزالي را

چه جامي مي‌دهي تنهايي ما را جلال‌الدين!
بخوان و جلوه‌اي بخشاي اين روح جلالي را

شهيد يوسفستان توام زلفي پريشان كن
بخشكان با گل لبخندهايت خشكسالي را

سحر از ياس شد لبريز دل‌هاي جنوبي‌مان
نسيم نرگست پر كرد ايوان شمالي را

افق‌هايي كه خونرنگ‌اند، عصر جمعه مايند
تماشا مي‌كنم با ياد تو هر قاب خالي را

كدامين شانه را سر مي‌گذارم وقت جان دادن
كدام آييينه پاياني‌ست اين آشفته حالي را

تو ناگاهان مي‌آيي مثل اين ناگاه بي‌فرصت
پذيرا باش از اين دلتنگ، شعري ارتجالي را

عليرضا قزوه

اذان جمکران

ژوئن 13, 2008

اذان جمکران شوری به پا کرد

دلم را از غم عالم جدا کرد

صبا را گشته بودم محرم راز

مرا با رمز غیبت اشنا کرد

بخوان در دل تمنای فرج را

بگو شاید نگاهی هم به ما کرد

چو یعقوب از غم یوسف بنالید

به بوی جامه اش او را شفا کرد

نباشد گل به بستان در زمستان

گل نرگس به هر باغی وفا کرد

ببینیم در جهان عدل علی را

اگر امد حکومت را به پا کرد

اگر ابری بییاید روی خورشید

مشو نومید وباید بس دعا کرد

خدا یا عمر من را طاقتی بخش

که بینم غیبت کبری رها کرد

.

.

شاعر احسان نصری نژاد

چشم به راه

ژوئن 13, 2008

به تمناى طلوع تو جهان، چشم به راه
به اميد قدمت،كان و مكان، چشم به راه

به تماشاى تو، اى نوردل هستى، هست
آسمان كاهكشان كاهكشان چشم به راه!

رُخ زيباى تو را ياسمن آيينه بدست
قد رعناى تو را سرو جوان چشم به راه

درشبستان شهود،اشك فشان دوخته اند
همه شب تا به سحر،خلوتيان چشم به راه

ديدمش فرشى ازابريشم خون مىگسترد
درسراپرده ى چشمان خودآن چشم به راه

نازنينا! نفسى اسب تجلّى زين كن!
كه زمين گوش به زنگ است وزمان چشم به راه!

آفتابا! دمى از ابر برون آ، كه بود
بى تو منظومه ى امكان، نگران; چشم به راه

هنوزم انتظار و انتظار است
هنوزم دل به سینه بیقرار است
هنوزم خواب می بینم به شب ها
همان مردی که بر اسبی سوار است
همان مردی که که آید روز جمعه
و این پایان خوب انتظار است

در رکابت

مه 30, 2008

وقتی بیایی نسل طوفان در رکابت
جنگل به جنگل تکسواران در رکابت
وقتی بیای آسمان نوشان خاکی
آتش نفس بی مرگمردان در رکابت

کجایی ؟

مارس 30, 2008

ای چشمه نور انشعاباتت کو ؟

ای خانه ات آباد خراباتت کو ؟

در شهر نشانه ای ز تبلیغ تو نیست

ای عشق ستاد انتخاباتت کو ؟

این بقیه الله

تشنگی….

فوریه 22, 2008

اگر دلهایمان تاریک و ظلمانی نمی گردید

امامت هم عیان می گشت و پنهانی نمی گردید

به قدر تشنگی گر تشنه امر فرج بودیم

خدا داند فرج اینگونه طولانی نمی گردید

هفته ماه می شود

فوریه 21, 2008

منتظر به راه تو هفته ، ماه می شود

وعده می دهم به دل رو به راه می شود

دوریت به باد داد زره زره ی مرا

پا به سر تمامه من شکل آه می شود

عجل علی ظهورک

به خاطر باران

فوریه 17, 2008

آقا بیا به خاطر باران ظهور کن

ما را از این هوای سراسیمه دور کن

وقتی برای بدرقه ی عشق می روی

از کوچه های خسته ی ما هم عبور کن

غروب شد نیامدی

فوریه 13, 2008

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه بغضها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن ، تبر به دوش بت شکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه

ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام

دوبار صبح ، ظهر نه غروب شد نیامدی

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.