نسيم نرگست
آگوست 10, 2009
به پايت ريختم اندوه يك دريا زلالي را
بلور اشكها در كاسه ماه هلالي را
چمن آيينهبندان ميشود صبحي كه بازآيي
به وقتش فرش راهت ميكنم گلهاي قالي را
نگاهت شمع آجين قبله جان غزالان است
غمت عين القضاتي ميكند عقل غزالي را
چه جامي ميدهي تنهايي ما را جلالالدين!
بخوان و جلوهاي بخشاي اين روح جلالي را
شهيد يوسفستان توام زلفي پريشان كن
بخشكان با گل لبخندهايت خشكسالي را
سحر از ياس شد لبريز دلهاي جنوبيمان
نسيم نرگست پر كرد ايوان شمالي را
افقهايي كه خونرنگاند، عصر جمعه مايند
تماشا ميكنم با ياد تو هر قاب خالي را
كدامين شانه را سر ميگذارم وقت جان دادن
كدام آييينه پايانيست اين آشفته حالي را
تو ناگاهان ميآيي مثل اين ناگاه بيفرصت
پذيرا باش از اين دلتنگ، شعري ارتجالي را
عليرضا قزوه